تبليغاتX
...مشتی ستاره ی خاکی
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
بهاریه

بهار بهار

صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار

چه اسم اشنایی

صدات می یاد... اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟

 

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه

عید آورد از تو کوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل

باغچه ی ما یه گلدون

خونه ی ما همیشه

منتظر یه مهمون

 

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

آخ که چه زود قلک عیدی هامون

وقتی شکست باهاش شکست دلامون

 

بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد

خنده به دلمردگی زمین کرد

چقد دلم فصل بهارو دوست داشت

وا شدن پنجره هارو دوست داشت

 

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

من و با حسی دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد

حیف که همش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

که صب تا شب دنبال آب و نون بود

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات می یاد اما خودت کجایی؟

                                      محمد علی بهمنی

 

 

بهت گفته بودم که با بهار اومدی

بهت گفته بودم که تولد بهار تولد تو هم هست

این روزها بوی بهار می یاد

تولدت مبارک مشتی ستاره ی خاکی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:27  توسط سهیلا صالحی  | 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387
خونه

 

این خونه پا بر جا نمی مونه

این رابطه بوی لجن می ده

عشقی که یک سمتش تو رو داره

حس خود آزاری به من میده

 

آرامش از آغوش تو رفته

می ترسم از روزای آینده

رفتار تو بی منطق و تلخه

روحم چه ساده از تو دل کنده

 

ذهنم پر از تشویش و کابوسه

از پرده های ساتن اینجا

رو شیشه ها تصوبر اندوهه

تو آینه می لوله غم فردا

 

این تختخواب لعنتی دیگه

جای قشنگ دل سپردن نیست

مسموم و دلگیر و پر از وحشت

اینجا هوای تازه موندن نیست

 

آزرده از تحقیر هر روزه

عاصی از این احساس دیوونه

می رم که ثابت شه بدون من

این خونه پابرجا نمی مونه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:6  توسط سهیلا صالحی  | 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

 

 

تموم ِ بغض های من شکستن

تموم ِ خنده های من بریدن

تموم ِ حس شاعریم ُ کشتن

همون شبی که گریه م ُ ندیدن

 

همون شبی که ماه ِ خونه گُم بود

همون شبی که عشق رنگ شب شد

من از ترانه بی تو خسته بودم

نگاهم از شکست لب به لب شد

 

من از منی که بی تو بی نفس بود

پر از هراسُ شکل دشنه بودم

شبیه قاتلای بی هویت

به خون این جدایی تشنه بودم

 

صدای تو توهمُ دل ِ من

مشوش و روانی و کلافه

زمین یهو به رنگ خون من شد

کشیده شد به روی ِ من ملافه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:36  توسط سهیلا صالحی  | 

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387

دلگیجه می گیرم از این پروانه بودن ها

من دورِ تو، تو دورِ من، این کارِ بی معنا

 

حال منُ بد کردهُ سر درد ها دارم

بسه ! تمومش کن ،من از این عشق بیزارم . . .

 

 

 

این روز ها ترانه گفتن کلی برام سخت شده .

نه ! اصلاحش می کنم :

ماه هاست که ترانه گفتن کلی برام سخت شده .

دلیل زیاد داره .

یکی از دلایلش درسُ دانشگاس که این روزها با نزدیک شدن به امتحانات بیشتر خودنمایی می کنه .

اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَه... دارم شما رو هم گول می زنم !!!

بابا من حالم خوب نیست .

من خیلی وقته ترانه ام نمی یاد .

فک کنم ترانه گفتن از یادم رفته .

درس و دانشگاه بهونه اس .(عروس بلد نیست برقصه می گه زمین کجه )

به درس و دانشگاه وآب و هوا و هیچ کوفت و زهر مار دیگه ای  ربطی نداره .

تازه به زمین هم ربطی نداره ! (مثل رقصیدن ... )

من واقعا دیگه نمی دونم چطوری می تونم ترانه بگم .

من از ترانه افتادم .

وای خدای من ...

من به مقداری دعا احتیاج دارم  !

یکی پیدا می شه برام دعا کنه ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:21  توسط سهیلا صالحی  | 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
یک سال دیگه هم گذشت از سالهای باقی مانده ی عمرم .

به گذشته که نگاه می کنم چیزی نمی فهمم .

نمی تونم از کارهای نکردم گلایه کنم چون اطرافیان دعوام می کنند ...هنوز اعتقاد دارن که سنی ندارم و وقتها دارم !!!!!!!!!!

۳۱ اردیبهشت رو دوست دارم اما ...

بی خیال !

تولدم مبارک 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:20  توسط سهیلا صالحی  | 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

برای مریم دلشاد

 

 

این روزها اردیبهشت بوی تو رو داره . بوی گل مریم ...

از اون روزی که به دنیا اومدی 17 اردیبهشت ِ هر سال یه جور دیگه اس...

خوشبوتر

    خوشرنگتر

        خوش هواتر

             عاشقانه تر

                 ترانه وارتر

                                              ....

 

دنیا خوشحاله ...17 اردیبهشت... دنیا شاعرانه تره

 

تو برای من دنیای واژه ای

نمی تونم برات چیزی بنویسم ترانه بانویِ من.

کلمات من در مقابل تو خیلی کوچیکن .

هنوز واژه ای به دنیا نیومده تا بشه باهاش روز تولد تو رو تبریک گفت

 

منو ببخش ... فقط ساده می تونم بگم :

                                

آرامش روزهای بی ترانگی من !

تولدت مبارک

 

 

 

قدم می زنم ...

 

قدم می زنم تا دلم باز شه

سیا مشق فکرم غزل ساز شه

 

قدم میزنم حوصله گل کنه

دلم خود خوریمو تحمل کنه

 

قدم میزنم ساکت و سر بزیر

خیابون قدم هامو از من نگیر

 

می خوام از همیشه سبکتر بشم

شاید با قدم پرسه بهتر بشم

 

خیابون بلندِ هوا معرکه اس

منو پای همپرسگی دس به دس

 

از این پرسه تا خواب و بیدار شهر

از این پرسه تا قلب بازار شهر

 

قدم می زنم تا سبکبال شم

می خوام خیلی آهسته خوشحال شم

 

قدم می زنم خنده یادم نره

قدم می زنم خوبه خوش می گذره

 

«مریم دلشاد»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:33  توسط سهیلا صالحی  | 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
یک لحظه دستاتو به من بسپار...

 

با اینهمه خورشید رویایی

بازم میون قصه ها کورم

دنبال چشمای تو میگردم

من عمریه فانوس بی نورم

 

گلبرگ های خاطرات من

با رفتنت خشکید و پرپر شد

بغضم شکستُ دامن رویا

از قطره های اشک من تر شد

 

بی تو صدای پای من گم شد

تو دالونای سوت و کور شب

مرگ منو یک لحظه حس کردم

تو کوچه های بی عبور شب

 

بعد از نگاه مهربون تو

باغ دل من شد خزون و زرد

با دوری دستای پر مهرت

دستم به دست غصه ها خو کرد

 

اما نباید شوق و احساسم

بی تو میون غصه ها پیر شه

یک لحظه دستاتو به من بسپار

تا نبض غم اینجا زمین گیر شه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:3  توسط سهیلا صالحی  | 

چهارشنبه هفتم فروردین 1387

ابرای سرگردون

 

 

مثه چشمای تبعیدی تو یک قاب ترک خورده

مثه آغوش تنگ گور برای هق هق مرده

مثه آوار سخت شب تو یک بی راهه ی ممتد

مثه تنهایی یک رود برای جنگ با یک سد

 

چه غمگینه نگاه ما چه سنگینه نفسهامون

همه همگریه ها رفتن به جز ابرای سرگردون

 

مثه پژمردن تلخ همه گلهای یک بیشه

مثه ترس درخت پیر برای زخمه ی تیشه

مثه بادای پاییزی که گرد غصه می پاشن

مثه یاد چشای تو کنار بغض های من

 

چه غمگینه نگاه ما چه سنگینه نفسهامون

همه همگریه ها رفتن به جز ابرای سرگردون

 

تو این دنیای زجرآور که همرنگ غم و درده

میون این شب تیره که خورشید و قرق کرده

نه ماهی هست نه مهتابی نه یک فانوسک روشن

تو ای تندیس پاک نور یه فکری کن به حال من

 

 

چه غمگینه نگاه ما چه سنگینه نفسهامون

همه همگریه ها رفتن به جز ابرای سرگردون

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:36  توسط سهیلا صالحی  | 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

درسته که دلم گره خورده به زلفای پریشونت و هر جا باشی باهاته اما چشام بی تابته !

این روزا دل به دل هیچ کس نمیده الا به قاب عکس پیر رو طاغچه .

با اون همه بی دست و پایی بی حیا تر از اونی شده که برای پیدا کردنت به یه نگاه کوتاه تو چشمای زمهریریه عابرای دلمرده ی کوچه اکتفا کنه .

خبر داری چند تا بهار رو بی تو سر کرده ؟

دیگه کتاب حافظ هم خودش رو از چشمام پنهون می کنه تا مبادا از نم نم غصه های اون رو تن کاغذیش دلش بسوزه و برای تسکین دردام بگه :

            یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
     
     اما مگه می شه بی تویی (( تو که خود بهاری)) تو این بهار رو تحمل کردو غم نخورد؟...
     سخت جونی من داره به آخر میرسه اما یه چیزی ته دلم به برگشتنت تو این بهار امید می ده.
     باید شعر هامو پاکنویس کنم. نباید چکنویس های خط خطی من کفریت کنن . اید عاشقونه هامو ویرایش کنم  تا خدایی نکرده از کلمه ای دلگیر نشی . نمی خوام بهونه ی رفتن دوباره دستت بدم .

به تعداد بهارهای آینده باید تغییر کنم ... تغییر کنم ... تغییر... مثل این خاک غم زده که به عشق لمس ردپای تو از نو جوون شده .

پلکام دارن می پرن و من برای اومدنت به رسم روزهای آخر سال اسفند رو به آتیش میریزم تا به دور از شور چشمی های روزگار زودتر برگردی .

 

 منتظرم نزار تو این شبای بی همنفسی

دل به دلم بده عزیز ,بگو به دادم میرسی

برای زنده موندنم بیا و فکر چاره باش

میون این بهار عشق تولد دوباره باش

 

  برای آغاز...

 

  ((اعجاز عشق))
              
    بوی تولد می ده اسم تو  

    وقتی که من درگیر با مرگم

    عشقت صدای طبل پیروزی اس

    وقتی که با تنهایی می جنگم

    چشمای تو از پشت پلک شب 

    یه تک چراغ ناب و رویای اس

    خوابای من محصوره تو نورش 

    تندیس خورشید هم آوای اس

    اعجاز عشقی و پر از شوری 

    مبهوت تو بودن چه شیرینه

    لبریزی از بال و پر پرواز 

    وقتی قفس پرهامو می چینه

    سوسوی رویاهایه دیرینم 

    با هرم دستات شعله ور می شه        

    بی تو نگاه آینه می میره  

    بی رحمی غم بیشتر می شه

    دستی بکش رو قلب پر دردم 

    تا عشق با دست تو معنا شه

    تنها نفسهای تو می تونه   

    خون دوباره توی رگها شه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:12  توسط سهیلا صالحی  |