درسته که دلم گره خورده به زلفای پریشونت و هر جا باشی باهاته اما چشام بی تابته !
این روزا دل به دل هیچ کس نمیده الا به قاب عکس پیر رو طاغچه .
با اون همه بی دست و پایی بی حیا تر از اونی شده که برای پیدا کردنت به یه نگاه کوتاه تو چشمای زمهریریه عابرای دلمرده ی کوچه اکتفا کنه .
خبر داری چند تا بهار رو بی تو سر کرده ؟
دیگه کتاب حافظ هم خودش رو از چشمام پنهون می کنه تا مبادا از نم نم غصه های اون رو تن کاغذیش دلش بسوزه و برای تسکین دردام بگه :
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
اما مگه می شه بی تویی (( تو که خود بهاری)) تو این بهار رو تحمل کردو غم نخورد؟...
سخت جونی من داره به آخر میرسه اما یه چیزی ته دلم به برگشتنت تو این بهار امید می ده.
باید شعر هامو پاکنویس کنم. نباید چکنویس های خط خطی من کفریت کنن . اید عاشقونه هامو ویرایش کنم تا خدایی نکرده از کلمه ای دلگیر نشی . نمی خوام بهونه ی رفتن دوباره دستت بدم .
به تعداد بهارهای آینده باید تغییر کنم ... تغییر کنم ... تغییر... مثل این خاک غم زده که به عشق لمس ردپای تو از نو جوون شده .
پلکام دارن می پرن و من برای اومدنت به رسم روزهای آخر سال اسفند رو به آتیش میریزم تا به دور از شور چشمی های روزگار زودتر برگردی .
منتظرم نزار تو این شبای بی همنفسی
دل به دلم بده عزیز ,بگو به دادم میرسی
برای زنده موندنم بیا و فکر چاره باش
میون این بهار عشق تولد دوباره باش
برای آغاز...
((اعجاز عشق))
بوی تولد می ده اسم تو
وقتی که من درگیر با مرگم
عشقت صدای طبل پیروزی اس
وقتی که با تنهایی می جنگم
چشمای تو از پشت پلک شب
یه تک چراغ ناب و رویای اس
خوابای من محصوره تو نورش
تندیس خورشید هم آوای اس
اعجاز عشقی و پر از شوری
مبهوت تو بودن چه شیرینه
لبریزی از بال و پر پرواز
وقتی قفس پرهامو می چینه
سوسوی رویاهایه دیرینم
با هرم دستات شعله ور می شه
بی تو نگاه آینه می میره
بی رحمی غم بیشتر می شه
دستی بکش رو قلب پر دردم
تا عشق با دست تو معنا شه
تنها نفسهای تو می تونه
خون دوباره توی رگها شه